روز پنج شنبه انرژی مضاعفی داشتم و کارهای خونه رو سریع انجام دادم... بعدش همسری از نشریه اومد و ناهار خوردیم. فرصتی پیدا شد که کتاب بخونم...
بعضی وقتها این کتابهای رمان مثل فیلم های هندی تمام آرزوهای آدم رو جامه عمل می پوشونن... لااقل اگه طرف تو زندگی واقعی نمی تونه به آرزوهاش برسه با خوندن این سطرها تا حدودی خودش رو جای قهرمان داستان می ذاره و کیفور میشه...
عصرش به اتفاق همسری رفتیم جاده سلامتی و پیاده روی کردیم. هوا ملس بود ولی من یه بافت پاییزه پوشیده بودم. برعکس همسری که کلاه و کاپشن گرم و .. ولی من خیلی لباس سنگین نمی پوشم که راحت پیاده روی کنم و وقتی گرمم شد لباسم خیلی زخیم نباشه.
بهرحال خیلی ها با شال و کلاه و پالتوی زمستونی اومده بودن پیاده روی!
بعدش با خوردن یه شام سبک برگشتیم خونه... خب چرا من از زمستون و پاییز و هوای سرد خوشم نمیاد؟ هر کاری هم بکنم نمی تونم خودم رو با این دو فصل هماهنگ کنم.
فرداش سرما خوردم... دیدم آبریزش از چشم و بینی و عطسه های مکرر قطع نمیشه... سرم سنگین بود و بی حال بودم... ولی خب به روی خودم نمی آوردم ...
برادرم تماس گرفت و گفت اگه امشب میاین خونه مامان
برچسب:
نویسنده: میلاد سامانی
تاريخ: پنجشنبه
20 آبان
1395 ساعت: 16:03